دیشب بعد از مدتها موقع خوابیدن چشمم به ماه افتاد ؛ هاله زیبایی داشت، منو به روزهای گذشته برد؛ زمانی که شاید هنوز ۱۰ سالگی برام معنی بزرگ شدن داشت، شبها همیشه خیره می شدم به ماه ، انقدر که احساس می کردم خیلی نزدیکم بهش و نبض حیات ماه رو احساس می کنم، دیشب مثل همون موقع ها انقدر خیره شدم به ماه تا نزدیک دیدمش احساس کردم پیرتر شده ، پاشدم خودم را تو آینه نگاه کردم ، دیدم خودم هم پیر شدم .
اون هم مثل من غمگین بود، حتی احساس کردم بیشتر از من ، اون از اون بالا خیلی چیزهایی رو می دید که من نمی دیدم ، کاش می تونستیم با هم حرف بزنیم.
