اون موقع ها یعنی یه وقتایی که بابا منو می برد اداره، اداره که نه همون ایرنای خودمون، وای آرزوم بود بزرگ شم و بشم کارمند اونجا، احساس می کردم اگه بزرگ شم و اونجا کار کنم دیگه خیلی بزرگ شدم.
زدو بزرگ که نشدم اما لیسانسرو که گرفتم بعد از یکی دو ماه کار تو ایران ورزشی و نافرجامی که علتش را آقای احمد توکلی مدیر مسوول اونجا گذاشت به حساب نداشتن خورده شیشه ، درو تخته ای بهم خورد و شدم نیروی اتاق خبر ایرنا تو سرویس گزارش.
چه روزایی داشتم اون روزا، روزای پوست انداختن، منکه به جرم نداشتن خرده شیشه به قولی سرخورده بودم ، افتاده بودم زیر دست خبرنگارایی که هر کدوم دنیایی بودن ، سیامک قادری وقتی می نوشت دل آدم هوری می ریخت زمین و یا خانم اصلانی که نوشته هاش نرم بود مثل نسیم و یا خانم شفیعی که تو خبر تیز بود.
آقای نقیان استاد هل دادن آدم به سمت سوژه و آقای علیزاده که همه چیو ریز نگاه می کرد و درشت می نوشت. اون موقع خانم حسنی هم بود که اونم دنیایی بود.
و سردبیر سرویس آقای پیشدار که سخت گیر بود وحشتناک اما به شدت احساسی.
همه به من لطف داشتن و هر کدوم یه بخشی از آینده خبرنگاری منو هر چند مدتیه تعطیله را به خودشون اختصاص دادند.
یاد روزایی که آقای پیشدار با یه f3 خبرامو و دود هوا می کرد تا بهتر بنویسم و یا آقای قادری که گویا مسوول راه اندازی من شده بود و می گفتم انقدر زور نزن هر چی به ذهنت می یاد بنویس بخیر.
از آقای جمشید شفیعی نگفتم؛ بی نهایت برام احترام انگیز بود و مهربان در عین حال پر ابهت. معاون اتاق خبر بود. ازش خیلی خجالت می کشیدم.
و خیلی های دیگه که اگه قرار به نوشتن باشه می شه کتابی از نامها و یادها.
روزای انتخابات بود و دور دوم آغاز ریاست جمهوری آقای خاتمی، من هم حوزه خبریم غرب تهران بود. میدان کاج، با یکی از خبرنگارای سیاسی رفتیم اونجا، قصد رقابت باهاشو نداشتم اما یه خبر درست حسابی از حضور مردم پای صندوق دادم که خیلی اثر گذار بود و باعث شد انتخابات تا پاسی از شب تمدید شه ، اونم خیلی بهش برخورد که من جوجه زدم رو دستش، اونجا احساس کردم یه کم خورده شیشه پیدا کرد و دارم خبرنگار می شم و شب که نه نصف شب ! خسته کوفته نشسته بودم منتظر اجازه مرخصی و رفتن به خونه، آقای شفیعی اومد خسته نباشید گفت به همه و گفت یادم باشه به استادای دانشکده خبر بگم به بچه ها یه نمره درست و حسابی بدن، منم که دانشکده خبری نبودم گفتم پس من چی؟ اون نگاه تشویقگرش هنوز تو چشامه، همون برام کافی بود.
یاد اون روز بخیر که آقای پیشدار یه نامه توبیخ داد دستمون چون سخنان امام (ره) را تایپ نکرده بودیم برای ارسال ، آخه خیلی سخت بود باید کلمه به کلمه چک می کردیم پس و پیش نشده باشه و حساس بود. چقدر گریه کردم نه بخاطر خود نامه بلکه چون رونوشت شده بود معاون اتاق خبر. بعد آقای نقیان چشمک زد که جدی نگیر، رونوشتشو نداده، اما بازم گریم بند نیومد.
پر از خاطره ام از اون روزا و چه راحت اون روزا رو تموم کردم با یه کلمه ! سرویس گزارش منحل شده بود و من چون اقتصاد خونده بودم مثلا، منو فرستادن سرویس اقتصادی.
سردبیر اون موقع ها خانم کریمی بود که وسه خودش یلی بود تو اقتصاد ، اما دیری نپایید که در یک تدبیر نا تدبیر ، سردبیر اقتصادی شد آقایی بدور از مباحث اقتصادی و بقیشو نگم بهتره و من رسمی سازمان نبودم و نیرویی حق التحریری! بعد از سه سال بدو بدو بگذیرم ، تحقیرها شروع شد ، جدی نمی گرفتم البته سعی می کردم جدی نگیرم اما یکی از سخنان قصارش بدجور منو بهم ریخت و منم تاب نیووردمو کیف برداشتنم همانا و رفتنم همان.
ایرنایی که یه روز آرزوشو داشتم برام شد کابوس،ایرنایی که محل تولدم بود و دوستش داشتم، به آدماش عشق می ورزیدم.
نمی دونم چی شد امروز یاد اون روزا افتادم، شاید دوباره عاشق شدم نمی دونم. ولی خیلی دلم می خواد ایرنا بشه همون ایرنایی که آرزوشو داشتم.



