دیروز با الارتی یا همون متروی خودمون می رفتم مرکز شهر که یک خانم مالایی که خودشو استاد دانشگاه معرفی می کرد کنارم نشست ؛ محجبه بود و نسبت به مالایی ها با وجود سنش یه کم خوش قیافه بود.
بگذریم از من پرسید کجایی هستی و من با افتخار گفتم ایرانی. بعد گفت چرا با وجود این همه فشاری که تو ایران به خانم ها میاد برای حجابشون و از آنجا که ایران هم کشور مسلمانی دخترای ایرانی اینجا اینجورین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جوابی واقعا نداشتم فقط لبخند زدم از اون لبخند های غم انگیز تر از گریه.
بعد خودش حرف را عوض کرد و از علت مالزی بودنم پرسید و از این حرفا ؛ من رسیده بودم مقصد و باید پیاده می شدم و در آخر به من گفت چرا ایران دنبال هسته ای با این همه مشکلاتی که داره ؟؟ بازم لبخند زدم. اگه انگلیسیم بهتر بود شاید فقط لبخند نمی زدم نه؟؟؟
بین خودمون باشه اما وقت خداحافظی افتخار درونیم خیلی کم شده بود.
از وقتی یادم هست تو مدرسه زبان خوندیم به اضافه سالهای دانشگاه اما حالا چی از آنهمه خوندنا بلدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همون دیروز از یکی از دوستانم در مالزی شنیدم که برخی از تجار ایرانی در مالزی به تجارت لیدی های ایرانی مشغول هستند و قبلا هم از جاهای دیگری شنیده بودم ایرانی های اینجا دست طویلی در تجارت مواد مخدر دارند. اون خانم مالایی در مورد این چیزا چیزی نگفت اما لابد می دونست و من به براش تو ذهنم کلی علامت سوال کشیدم.

