تبليغاتX
روزنگار
جمعه شانزدهم شهریور 1386

دلم لک زده برای درکه، خیابون ولی عصر، تجریش، امام زاده صالح، میدون انقلاب، ویلا، پارک وی ، دربند، پارک لاله، ونک،  آسمون، خاک، بارون، برف، شمال، جنوب، مترو، بهشت زهرا، نون سنگک، ساندویچای حسن کثیف، اتوبوسای زپرتی ، غرغرای راننده تاکسیا .
برای غروبای دلتنگ جمعه، برای شال و کلاه کردنای سفر و جاده چالوس ، بادگیرای منجیل ، کوچ اصفهان، چمخاله ، آب پری ، بام سبز ، برای همه و همه دلم لک زده.
کی می گه آسمون همه جا یه رنگه؟؟ 
هر کی گفته برای خودش گفته ؛ من می گم:  آسمون ایران یه رنگ دیگس.
اینا کین که تا پاشون می رسه به یه خاک دیگه می گن ما دیگه برنمی گردیم ؟؟؟؟؟ آخه ترک وطن مگه به همین راحتی؟؟؟
دارم  دیونه می شم ، کی می شه برگردیم؟؟ 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:38  توسط الی  | 

~ ~ ~
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386

میز گرد تخصصی بانکداری الکترونیکی بانک ملی بود و تو سالن ساختمان مدیریت بانک ملی برگزار می شد. کارشناسای بانک ملی و شرکت سداد بودن که می خواستند عملکرد و برنامه های آتی خودشون رو به سمع مدیر عامل برسونن. من و چند تا همکار دیگه هم از روابط عمومی بانک حضور داشتیم. ایستاده بودیم منتظر ورود آقای سیف که دیدیم قبل از ایشون آقای مظاهری که دیگه شده بود وزیر سابق اقتصاد و دارایی وارد شد، با همه سلام و احوالپرسی کردن و به من که رسیدن گفتند شدم گربه مرتضی علی ، از در می ندازنم بیرون از پنجره میام!!!!
زمانی که آقای مظاهری داشت دفتر وزارت رو ترک می کرد من به عنوان خبرنگار اقتصادی مهر با ایشون وقت مصاحبه داشتم، مصاحبه انجام نشد و فقط یه کم گپ زدیم و عکاس مهر چند تا عکس انداخت به همین دلیل آقای مظاهری منو دید حکایت گربه رو بازگو کرد.
امروز که خبر قطعی رییس بانک مرکزی شدنشون رو شنیدم یاد اون روز افتادم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:44  توسط الی  | 

~ ~ ~
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386

 

جمعه ای که گذشت روز استقلال مالزی بود و جالب اینکه جشن استقلال متعلق به همه مالایی ها نه یه قشر خاص.
همه جا میشه پرچم این کشور رو دید ، روی ماشین ها، خونه ها و هر جایی که بشه دید و باید گفت این پرچم ها نه توسط دولت بلکه توسط خود مردم آویزون میشه و یکی از افتخارات مالزی همگام بودن دولت و مردم و دقیقا میشه تو این کشور حس کرد که همه از یک خانواده هستند.
امسال در پنجاهمین جشن سالگرد استقلال که در میدان مردکا (استقلال) کوالالامپور برگزار می شد شاه جوان و همسر زیباش هم حضور داشتن به همراه مقامات دولتی و سفرای کشورهای مختلف و تعداد زیادی از مردم.
کارنوالهای شادی، گروه های نوازنده محلی و خیلی های دیگه !
واقعا دیدنی و قشنگ بود بیشتر از همه شادی که از ته دل اونها بر می امد و به دل همه می نشست.
در این مراسم عبدالله بداوی، نخست وزیر مالزی، از مردم کشورش خواست که به عنوان یک ملت با یکدیگر متحد باشند.
وی افزود:اگر ما با یکدیگر اختلافی داریم به خودمان مربوط است و ما نباید به کسی اجازه دهیم که در درگیریهای ما داخل شود.
بداوی تاکید کرد :ما برای تمام شهروندان خود عدل و انصاف را برقرار خواهیم کرد.
و من به جرات می تونم بگم که این عدل و انصاف واقعا اینجا حکفرماست.
از برنامه های جالب دیگه ای که تو این جشن انجام شد این بود که از فرمانده هان وسربازانی به یادگار مونده از جنگ ۵۰ سال قبل با انگلیس دعوت شده بود و اونها هم پس از عبور با خودروهای بسیار زیبا و رو باز از میان مردم به محل اصلی جشن امدند.
 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:51  توسط الی  | 

~ ~ ~
سه شنبه ششم شهریور 1386
چند روزه یاد یکی از همکارای قدیمم افتادم٬ اونم وبلاگ داشت٬ بهش سر زدم اما گویا اسباب کشی کرده رفته از اون خونه.
یاد یکی از خاطرات مشترک افتادم. بر می گرده به روزای خبرگزاری مهر، فکر می کنم سال ۸۲ بود . اون روز خبر زیاد داشتیم و باید خبرها رو سریع ادیت می کردم ومی فرستادم رو خط تا به گزارش خودم برسم. از اون جایی که سرو صدا زیاد بود با ضبط خبرنگاریم داشتم شجریان گوش می کردم تا صداها تمرکزم و بهم نزنه. یه دفعه دیدم بالای سرم وایساده٬ از بچه های سرویس فرهنگی بود.گفت چی گوش می دی منم گوشیمو از ضبط جدا کردم دادم بهش.
یه ساعتی گذشت دیدم خبری نشد رفتم سراغش. داشت گریه می کرد. داشتم شاخ در می اوردم! گفت باورم نمی شه ازین چیزا گوش بدی ! منم گفتم وا مگه چمه؟ اما حق داشت چون هر بار میامد از شعراش بگه دستش می نداختم که از کی تا حالا شعر وسه آدم نون و آب شده. اغلب سر به سرش می ذاشتم که شنیدم آستین بالا زدی باید به فکر یه نون اساسی باشی.
یه روز که داشتم طبق معمول سر به سرش می ذاشتم نمی دونم سر چی خندیدم ، به ندرت با صدا می خندیدم اما اون روزبا صدا خندیدم اونم یه دفعه گذاشت و رفت! فرداش یه ورق گذاشت روبروم
نوشته بود:آن روز شبیه آسمان خندیدی
مانند پرنده مهربان خندیدی
تو رنگ خدا شدی ، خدا هم فهمید
آنروز شبیه عاشقان خندیدی
آخرش هم با تخلص مهربان امضاش کرده بود.

اون روز داشتم قطعه ای از البوم دستان شجریان و گوش می کردم:

از در در آمدی و من از خود به در شدم 

گویی کز این جهان به جهان دگر شدم

گوشم به راه تا که خبر می دهد ز دوست  

صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق  

ساکن شود، بدیدم و مشتاق تر شدم

چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب  

مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست 

چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم 

از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت 

کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم

بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان  

مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

او را خود التفات نبودی به صید من  

من خویشتن اسیر کمند نظر شدم

گویند رخ سرخ تو سعدی که زرد کرد؟  

اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:20  توسط الی  | 

~ ~ ~