چند روزه یاد یکی از همکارای قدیمم افتادم٬ اونم وبلاگ داشت٬ بهش سر زدم اما گویا اسباب کشی کرده رفته از اون خونه.
یاد یکی از خاطرات مشترک افتادم. بر می گرده به روزای خبرگزاری مهر، فکر می کنم سال ۸۲ بود . اون روز خبر زیاد داشتیم و باید خبرها رو سریع ادیت می کردم ومی فرستادم رو خط تا به گزارش خودم برسم. از اون جایی که سرو صدا زیاد بود با ضبط خبرنگاریم داشتم شجریان گوش می کردم تا صداها تمرکزم و بهم نزنه. یه دفعه دیدم بالای سرم وایساده٬ از بچه های سرویس فرهنگی بود.گفت چی گوش می دی منم گوشیمو از ضبط جدا کردم دادم بهش.
یه ساعتی گذشت دیدم خبری نشد رفتم سراغش. داشت گریه می کرد. داشتم شاخ در می اوردم! گفت باورم نمی شه ازین چیزا گوش بدی ! منم گفتم وا مگه چمه؟ اما حق داشت چون هر بار میامد از شعراش بگه دستش می نداختم که از کی تا حالا شعر وسه آدم نون و آب شده. اغلب سر به سرش می ذاشتم که شنیدم آستین بالا زدی باید به فکر یه نون اساسی باشی.
یه روز که داشتم طبق معمول سر به سرش می ذاشتم نمی دونم سر چی خندیدم ، به ندرت با صدا می خندیدم اما اون روزبا صدا خندیدم اونم یه دفعه گذاشت و رفت! فرداش یه ورق گذاشت روبروم
نوشته بود:آن روز شبیه آسمان خندیدی
مانند پرنده مهربان خندیدی
تو رنگ خدا شدی ، خدا هم فهمید
آنروز شبیه عاشقان خندیدی
آخرش هم با تخلص مهربان امضاش کرده بود.
اون روز داشتم قطعه ای از البوم دستان شجریان و گوش می کردم:
از در در آمدی و من از خود به در شدم
گویی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر می دهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود، بدیدم و مشتاق تر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودی به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند رخ سرخ تو سعدی که زرد کرد؟
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم